زمان ثبت : پنجشنبه 24 مرداد 1387 در ساعت 10:12 PM
نویسنده : بالتازار
عنوان : خدا و دیگر هیچ

امروز آخرین روزیه که خونه پدری هستم.فردا شب میریم خونه خودمون و پس فردا صبح هم اگه خدا بخواهد عازم سفریم.نمیدونم این حس عجیب کی میخواد دست از سرم برداره.حس کسی که قراره برای اولین بار تو قسمت عمیق استخر شنا کنه یا اونی که میخواد برای اولین بار تنها پشت رل بشینه.

یاد خدا آرام بخش دلهاست.



زمان ثبت : سه شنبه 22 مرداد 1387 در ساعت 01:19 AM
نویسنده : بالتازار
عنوان : ناشناخته

داشتم وسایل اتاقم رو جمع میکرم.اونایی که باید ببرم رو جدا میکردم.اتاقی که بیشترین لحظات عمرم توش گذشته.به هر حال جدا شدن و هجرت هر چند به یه جای نزدیک هم باشه سخته.اون روز رفته بودم جایی، مسیرم افتاد به محله ای که خونه پدر بزرگ اونجا بود.نمیدونم یه حس عجیبی به آدم دست میده.

تا کمتر از یه هفته دیگه یه زندگی تازه زیر یه سقف تازه شروع میشه.یه حس مبهمی دارم.مثل حال شب کنکور.



زمان ثبت : یکشنبه 20 مرداد 1387 در ساعت 04:03 AM
نویسنده : بالتازار
عنوان : یکنواختی

یه ترس عجیب دارم.ترس از یکنواختی زندگی.ترس از سکون.